حتی اگر همه ی دنیا هم فیلتر شکن داشته باشند، فیلتر شدن مفهومش را از دست نمی دهد!

حقیقتش… نطق آدم کور می شود و قصه اش را در دلش حبس می کند،

حتی اگر وی پی ان ها فیلتر ها را بشکند.

ما همه فیلتر شده ایم، با نطق و صدایی که در گلو خفه می کنیم و جسد خفه اش را در ذهن بو می کشیم و از بوی تهوع آور مردارش گیج می شویم و تهوع می گیریم… و عادت می کنیم . معتاد بوی مردار می شویم…

تصویر درون آینه، خود منم، و آن چیزی ست که من به وضوح می بینم.

آدم ایستاده مقابل آینه، چیزی است که آنها می بینند،

شاید همه ی  چیزی که من نیستم…

و شاید  نه همه ی آن چه من هستم…

فریادی از جگر سرخواهم داد

آچنان که

خونابه های داغ فریادم

صخره های یخ زده و جانکاه سکوت و رخوت را

به سرخی به مرگ کشد…

دلم برای تمام آواز هایی که برایم نخواندی تنگ است

برای

آن آواز های گرم و عزیز

برای

آن آواز های لاتین  که دوست می دارم

تمام آن ترانه های موزون که مرا با پای برهنه به چرخش و رقص وا می دارد…

حسش چونان است که

یک کولی دوره گرد بی تعلق را از پرسه زدن در کوی ها

به سکنا وا می دارد…

And, so.. we’re told this is the  golden age

and gold is the reason for the wars we wage

I will begin again… I will begin again

پنیر کپکی، با پنیر کپک زده فرق دارد.

آدم پرخاشگر با آدمی که گاهی پرخاشگری می کند فرق دارد.

یک آدم کش با کسی که قتل غیر عمد انجام داده فرق دارد.

کسی که کس دیگر را دوست دارد با آن که صلاح خود را در دوست داشتن دیگری می داند فرق دارد.

آدم حساس  با آدمی که گاهی تصمیم می گیرد  به برخی مسائل حساس شود فرق دارد.

یک مجوعه ی یکدست( چه خوب چه بد، چه درست و چه غلط) با یک مجموعه با داده های پرت بی ربط فرق دارد

نمی شود داده های نا همگون دو مجموعه ی متفاوت را برای هم عاریه گرفت.

– کامنت دونی بازه!

– این عکسه… نگاه کنید…

Rainy

– خودمونیم… نوشتن توی بلاگفا و کامنت دادن یه حس دیگه ای داشت… اینجا هنوز گاهی غریبی می کنم.

پس از چند ماه امروز در کافه پراگ… هنوز بوی  چای وانیل و سیب و دارچین سوز زمستانی که گذشت را به صورتم می زند. انگار سنگینی شال گردنم را حس می کردم… چند ماه گذشته… سیگار کشیدن آنجا ممنوع شده، دیگر چهره ها  واضحند و از بین تاری و ابهام  دود  آدمها را نمی بینی… اما من عجیب امروز چشمم تار می بیند، شاید از کم خوابی ست… انگار باید همیشه پراگ را تار ببینیم…

1. شبها کنار رودخانه در دل تاریکی درختچه ها، گاهی دوباره چهره اش را می بینم، بانویی که دوستش می داشتم، چهره ی همسرم که اکنون در گذشته…

2. سالیان سال می گذرد و امروز دیگر از او هیچ خبر ندارم. آن که روزگاری همه چیزم بود. اما همه چیز سپری می شود...

صدای خودم را می شنوم… دارم شعر می خوانم… دارم از روی ترانه ی بانوی (مرموز2) برتولت برشت می خوانم… از قفسه ی کافه برداشته بودم و دقیقا دنبال همین شعر گشته بودمو داشتم می خواندمش … هنوز تار بود همه چیز…

3. و او در من چون سروچه ای در جلگه های مغولستان بود، کمانی با آسمان زرد پریده رنگ و اندوهی عظیم.

4. ما در سیاه کلبه ای کنار رودخانه ماوا گرفتیم. گزندگان اغلب تن سفیدش را می گزیدند، و من هفت بار روزنامه می خواندم، یا می گفتم: موهات به رنگ چرک درآمده، یا: تو سینه ات اصلا دل نیست.

5. اما روزی از روزها که داشتم در کلبه پیراهنم را می شستم، او جلوی درگاه رفت و مرا ورانداز کرد. آری، بنای رفتن داشت.

6. و همان مردی که او را تا سر حد خستگی زده بود گفت: فرشته ی من!

7. و همان مردی که گفته بود : دوستت می دارم، او را با خود بیرون برد، لبخند زنان با آسمان نگریست و از هوا تعریف کرد و دستش را توی دستش گذاشت.

8. از آن جا که زن، آن موقع بیرون توی آسمان ها بود، و کلبه، متروک و خالی شده بود، مرد دروازه را کیپ بست و خود را پشت روزنامه قایم کرد.

گفتم: عذاب وجدان و دردش ملموس است… در فکر فرو رفتیم… باز ورق زدم.  به دنبال دیگر شعری این چنینی که در وصف بانو خوانده بودم… پیدا شد… خواندم…

ترانه ی یک عاشق(مرموز7):

… همسری داشتم نیرومند تر از خودم. مانند گیاه که از ورزا نیرومند تر است: گیاه هر بار از نو سر بر می کشد. می دید که بد بودم و همچنان دوستم می داشت…. همین که تنش را به من سپرد گفت: همه ی دار و ندارم همین است. و از آن پس تن او تن من شد.

سکوت و فکر ما در تاری و ابهام پراگ جا ماند…در لا به لای برگ های کتاب برشت لای قفسه ها… با بعدی چای وانیل به اضافه ی بوی زمستان، بوی بانوی محو برشت را خواهد داد…

دهان دوخته به سکوت

فریاد های سرکوب

فریاد هایی که انسان در دلش حبس می کند و روز سر دادنشان انگار که نمی آید،

سرانجام در ناحیه ی مغز و جمجمه سر باز می کنند…

و انفجار فکرها …

زمانی که گوش ها با حرف ها و صدا ها غربیه اند، چگونه می توان انتظار گفتن و شنودن داشت… انگار که فقط صدای انفجار کمی شنیدنی می شود… آن هم به اندازه ی چند لحظه سر برگرداندن…

صدای عقربه های ساعت است… بو و رنگ غروب بهار…

انگار سایه های من اند که  می چرخند… باز می گردند به سمت من… می چرخند… می روند… می چرخند… فوران می کنند در جان و بدن من…

شکستن، درست آن چیزی است که رج به رج وجودم فرمان می دهد. نه اینکه شکستنی که در پی اش آزردن است! خیر! از این خبرها نیست! از این قصه های تراژیک و درامی که به نوعی مد شده نمی گویم… من شاهرگ جان اندیشه ام را می گویم… شکستن گزافه ها  و شعار های کلان که هیکل گنده شان دست و پا گیر شده و نفس را بریده و تکه هایش را ربوده… شکستن پیچیدگی های گزاف بی فرجام کی در پی اش  زایش سادگی نر و آرام… همین… به همین سادگی…

یک عصر بهاری دلچسب و ساده:

عصر… زمانی که داغی آفتاب کم شده… تکیه داده به صندلی… رو به پنجره…آرام و سبک… نفس های عمیق و لبخندی صمیمانه و حتی عاشقانه یک فنجان قهوه… آن هم از نوع گلد فوری نه قهوه ی گران دم کشیده ی اساسی… فنجانش هم کوچک و ساده باشد…  و کتاب چخوف… مزه مزه کردن قهوه و داستان های کوتاه چخوف و آسمان و بوی بهار… عصر یک روز خسته را برای آرامش و تنفس کافیست، نه!؟ تا زمانی هم که رگه های ارغوانی و لاجوردی و سرخ در آسمان نقش زنند در کمال رضایت سر جایت می نشینی… بله!

. چخوف دوست داشتنی… واقعا برای لذت بردن من و به اندازه ی حوصله ی من نوشته است انگار!

از ازل تا ابد ، همه اش جدال و کشمکش است… این را درست زمانی دریافتم که مرزهای باریک و گاه نامرئی راست و دروغ را لمس کردم. و این مرزها راه های سرمایه های معنوی ست… سرمایه هایی که پشتوانه ی باور ها و نا باوری هایت است… همه اش همین است… جدال باور کردن و باور نکردن… و تلخ است زمانی که حس می کنی دچار باورهایی شده ای که ساخته پرداخته ی قراردادها و حاصل حوادث است و اینگونه محکم شده… انگار ژرف ساخت و اصلش چیز دیگری ست که قوت رشد ندارد… فکر کن! روساخت محکم چیزی که از شالوده اش متفاوت است.  وحشت اینکه عدم تجانس فرو ریزدش یک طرف، غصه اینکه یک فرمالیته ی محکم در گیرت کرده طرف دیگر…