فَریادی از جگر یا نه، در هر حال هر دو گوشَم چنان وزوزی می کنَد که از آن بد تر نِمی شَود… جنون همینطور در تعقیبَم بوده، یک بَند، انگار به مدت بیست و چَند سال… معرکه است!هزار جور سرو صدا و داد و بیداد رو روم امتحان کرده. اما مَن از خودش هم سریع تر هذیان بافتَم، روش کم شد… مسخره بازی… لودِگی… مجبورش می کنَم فراموشَم کند… این فَریاد مدام با من دَر می افتَد… با ضربه هایش گیجَم می کند… همه ی صداهای زندگی توی گوشَم است… از صدای خرید تا آه کِشیدَن هایِ هم آغوشی… «جیغ» و «فریاد» دارم! و از همه بیشتَر یک بَهمن «ناله»… ماه هاست «یک نواختی» جمع می کنم. «نارضایتی»ام از مالِ هَمه بهتر است! برای خودم به تنهایی یک شهر»ضجه» دارَم که یک لحظه هَم آرام نِمی گیرند… همه یِ «نگرانی» های دُنیا مَنم… همه هَم از خودَم اند و اغلب از رمق افتاده…
با هیچ کدام از اینها البته خوب تا نمی کنم… کارَم اپرای سیل و طوفان به راه انداختَن است. قطار وحشی ای را وارد صحنه می کنم. زنجیر ها با نعره پاره می شوند… در هر واگن ده دیوانه ی عربده کِش، آسمان را جر می دَهند.
چند وقتی است که می خواهَند کلکم را بکنَند… البته مَن هم یاد گرفتم… اپرایَم را به راه می اندازَم… با دوازده سمفونی از زنان جیغ کش. دو سیلاب برده ی دست بریده ی ناله زن. یک گله ی کامل از خوک های مریض که با آتش زیرشان را داغ کرده اند… آنقدر مشغولم می کنند، که زندگی دومم است…
۱ دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
ژوئیه 25, 2010 در 9:19 ب.ظ.
Amirhesam
فَریادی از جگر یا نه، در هر حال هر دو گوشَم چنان وزوزی می کنَد که از آن بد تر نِمی شَود… جنون همینطور در تعقیبَم بوده، یک بَند، انگار به مدت بیست و چَند سال… معرکه است!هزار جور سرو صدا و داد و بیداد رو روم امتحان کرده. اما مَن از خودش هم سریع تر هذیان بافتَم، روش کم شد… مسخره بازی… لودِگی… مجبورش می کنَم فراموشَم کند… این فَریاد مدام با من دَر می افتَد… با ضربه هایش گیجَم می کند… همه ی صداهای زندگی توی گوشَم است… از صدای خرید تا آه کِشیدَن هایِ هم آغوشی… «جیغ» و «فریاد» دارم! و از همه بیشتَر یک بَهمن «ناله»… ماه هاست «یک نواختی» جمع می کنم. «نارضایتی»ام از مالِ هَمه بهتر است! برای خودم به تنهایی یک شهر»ضجه» دارَم که یک لحظه هَم آرام نِمی گیرند… همه یِ «نگرانی» های دُنیا مَنم… همه هَم از خودَم اند و اغلب از رمق افتاده…
با هیچ کدام از اینها البته خوب تا نمی کنم… کارَم اپرای سیل و طوفان به راه انداختَن است. قطار وحشی ای را وارد صحنه می کنم. زنجیر ها با نعره پاره می شوند… در هر واگن ده دیوانه ی عربده کِش، آسمان را جر می دَهند.
چند وقتی است که می خواهَند کلکم را بکنَند… البته مَن هم یاد گرفتم… اپرایَم را به راه می اندازَم… با دوازده سمفونی از زنان جیغ کش. دو سیلاب برده ی دست بریده ی ناله زن. یک گله ی کامل از خوک های مریض که با آتش زیرشان را داغ کرده اند… آنقدر مشغولم می کنند، که زندگی دومم است…