پس از چند ماه امروز در کافه پراگ… هنوز بوی چای وانیل و سیب و دارچین سوز زمستانی که گذشت را به صورتم می زند. انگار سنگینی شال گردنم را حس می کردم… چند ماه گذشته… سیگار کشیدن آنجا ممنوع شده، دیگر چهره ها واضحند و از بین تاری و ابهام دود آدمها را نمی بینی… اما من عجیب امروز چشمم تار می بیند، شاید از کم خوابی ست… انگار باید همیشه پراگ را تار ببینیم…
1. شبها کنار رودخانه در دل تاریکی درختچه ها، گاهی دوباره چهره اش را می بینم، بانویی که دوستش می داشتم، چهره ی همسرم که اکنون در گذشته…
2. سالیان سال می گذرد و امروز دیگر از او هیچ خبر ندارم. آن که روزگاری همه چیزم بود. اما همه چیز سپری می شود...
صدای خودم را می شنوم… دارم شعر می خوانم… دارم از روی ترانه ی بانوی (مرموز2) برتولت برشت می خوانم… از قفسه ی کافه برداشته بودم و دقیقا دنبال همین شعر گشته بودمو داشتم می خواندمش … هنوز تار بود همه چیز…
3. و او در من چون سروچه ای در جلگه های مغولستان بود، کمانی با آسمان زرد پریده رنگ و اندوهی عظیم.
4. ما در سیاه کلبه ای کنار رودخانه ماوا گرفتیم. گزندگان اغلب تن سفیدش را می گزیدند، و من هفت بار روزنامه می خواندم، یا می گفتم: موهات به رنگ چرک درآمده، یا: تو سینه ات اصلا دل نیست.
5. اما روزی از روزها که داشتم در کلبه پیراهنم را می شستم، او جلوی درگاه رفت و مرا ورانداز کرد. آری، بنای رفتن داشت.
6. و همان مردی که او را تا سر حد خستگی زده بود گفت: فرشته ی من!
7. و همان مردی که گفته بود : دوستت می دارم، او را با خود بیرون برد، لبخند زنان با آسمان نگریست و از هوا تعریف کرد و دستش را توی دستش گذاشت.
8. از آن جا که زن، آن موقع بیرون توی آسمان ها بود، و کلبه، متروک و خالی شده بود، مرد دروازه را کیپ بست و خود را پشت روزنامه قایم کرد.
گفتم: عذاب وجدان و دردش ملموس است… در فکر فرو رفتیم… باز ورق زدم. به دنبال دیگر شعری این چنینی که در وصف بانو خوانده بودم… پیدا شد… خواندم…
ترانه ی یک عاشق(مرموز7):
… همسری داشتم نیرومند تر از خودم. مانند گیاه که از ورزا نیرومند تر است: گیاه هر بار از نو سر بر می کشد. می دید که بد بودم و همچنان دوستم می داشت…. همین که تنش را به من سپرد گفت: همه ی دار و ندارم همین است. و از آن پس تن او تن من شد.
…
سکوت و فکر ما در تاری و ابهام پراگ جا ماند…در لا به لای برگ های کتاب برشت لای قفسه ها… با بعدی چای وانیل به اضافه ی بوی زمستان، بوی بانوی محو برشت را خواهد داد…
