دهان دوخته به سکوت

فریاد های سرکوب

فریاد هایی که انسان در دلش حبس می کند و روز سر دادنشان انگار که نمی آید،

سرانجام در ناحیه ی مغز و جمجمه سر باز می کنند…

و انفجار فکرها …

زمانی که گوش ها با حرف ها و صدا ها غربیه اند، چگونه می توان انتظار گفتن و شنودن داشت… انگار که فقط صدای انفجار کمی شنیدنی می شود… آن هم به اندازه ی چند لحظه سر برگرداندن…

صدای عقربه های ساعت است… بو و رنگ غروب بهار…

انگار سایه های من اند که  می چرخند… باز می گردند به سمت من… می چرخند… می روند… می چرخند… فوران می کنند در جان و بدن من…