دهان دوخته به سکوت
فریاد های سرکوب
فریاد هایی که انسان در دلش حبس می کند و روز سر دادنشان انگار که نمی آید،
سرانجام در ناحیه ی مغز و جمجمه سر باز می کنند…
و انفجار فکرها …
زمانی که گوش ها با حرف ها و صدا ها غربیه اند، چگونه می توان انتظار گفتن و شنودن داشت… انگار که فقط صدای انفجار کمی شنیدنی می شود… آن هم به اندازه ی چند لحظه سر برگرداندن…
صدای عقربه های ساعت است… بو و رنگ غروب بهار…
انگار سایه های من اند که می چرخند… باز می گردند به سمت من… می چرخند… می روند… می چرخند… فوران می کنند در جان و بدن من…

2 دیدگاه
خوراک دیدگاههای این نوشته
مه 6, 2010 در 9:37 ق.ظ.
دروغگوی خوش حافظه
دلمان تنگ شده بود
حتی بی صدا
مه 9, 2010 در 12:36 ب.ظ.
Shahab
فروخوردنی هر فریادی هر چه بیشتر شود ، فورانش ویرانگر تر می شود . . .