شکستن، درست آن چیزی است که رج به رج وجودم فرمان می دهد. نه اینکه شکستنی که در پی اش آزردن است! خیر! از این خبرها نیست! از این قصه های تراژیک و درامی که به نوعی مد شده نمی گویم… من شاهرگ جان اندیشه ام را می گویم… شکستن گزافه ها  و شعار های کلان که هیکل گنده شان دست و پا گیر شده و نفس را بریده و تکه هایش را ربوده… شکستن پیچیدگی های گزاف بی فرجام کی در پی اش  زایش سادگی نر و آرام… همین… به همین سادگی…

یک عصر بهاری دلچسب و ساده:

عصر… زمانی که داغی آفتاب کم شده… تکیه داده به صندلی… رو به پنجره…آرام و سبک… نفس های عمیق و لبخندی صمیمانه و حتی عاشقانه یک فنجان قهوه… آن هم از نوع گلد فوری نه قهوه ی گران دم کشیده ی اساسی… فنجانش هم کوچک و ساده باشد…  و کتاب چخوف… مزه مزه کردن قهوه و داستان های کوتاه چخوف و آسمان و بوی بهار… عصر یک روز خسته را برای آرامش و تنفس کافیست، نه!؟ تا زمانی هم که رگه های ارغوانی و لاجوردی و سرخ در آسمان نقش زنند در کمال رضایت سر جایت می نشینی… بله!

. چخوف دوست داشتنی… واقعا برای لذت بردن من و به اندازه ی حوصله ی من نوشته است انگار!